تبلیغات
به انجمن صلصال خوش آمدید.Välkommen till Salsal Föreningen i Sverige - گوشه از تاریخ صلصال و شهمامه
به انجمن صلصال خوش آمدید.Välkommen till Salsal Föreningen i Sverige
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من Image and video hosting by TinyPic گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
حساب بانکی انجمن


Nordea Plus Giro Nr 648637-7
نویسندگان

از عبدالله محمدی

مدتی است که روی روایت های عامیانه ای که در خصوص بند امیر و داستان های مربوط به آن کار می کنم و تاکنون در این میان به نقل های بسیار جالبی برخوردم. انشاءالله برخی را در این پست ها خواهم گذاشت. یکی از آنهایی که امروز بدان برخوردم، روایتی است از داستان صلصال و شه مامه که در کتابی از خلیل الله خلیلی دیدم. شرح آن به صورت زیر است:

همزمان که این متن را مطالعه  مینماید میتوانید به آهنگ زیبا که‌  توسط یکی از هنرمندان محبوب کیشور خوانده شده گوش دهید

نام آن بت بزرگ صلصال و نام آن بت کوچکتر شه مامه بود. صلصال پسر جهان پهلوان بامیان بود و شه مامه دختر میرِ بند امیر.

 

صلصال در نیرومندی و دلیری و همه آداب و فنون پهلوانی همتا نداشت. نام شه مامه در زیبایی و دلبری به سر زبان ها بود.

روزی از روزها چشم صلصال بر شه مامه افتاد و نه یک دل بل به هزار دل عاشق و شیدای وی گردید. شه مامه را نیز آوازۀ پهلوانی و نیرومندی و شهامت صلصال مفتون خود نمود.

آوازۀ دلدادگی صلصال به شه مامه در سرتاسر بامیان و بند امیر گسترده شد. میر بند امیر هرچه در قدرت داشت انجام خواستگاری های مکرر پسر جهان پهلوان بامیان را به تاخیر افکند.

سرانجام شرایط خود را چنین شرح داد:

باید پهلوان بر دریا بند نهد تا دیگر در زراعت مردم تخریب وارد نکند، آب دریا ذخیره گردد تا مردم از خشکسالی در امان باشند.

پلنگان وحشی که موجب آزار مردم اند از پا در آورده شود.

آن اژدهای دو سر که چهل دختر بیگناه را به نفس آتشینش هلاک نموده، صید شود؛ بعد از انجام این شرایط صلصال به شه مامه دست خواهد یافت.

صلصال سه سال با سیل های خروشان پنچه داد. پلنگان ستیزنده را از پا درآورد، اژدهای دو سر را با شمشیری که از فولاد آب داده درۀ آهنگران درست شده بود دو نیمه کرد و امر داد تا از پوست آن راه قصر شه مامه را در روز عروسی فرش نمایند. منطقه بند امیر و بامیان از برکت تلاش های خستگی ناپذیر وی بهشت جهان گردید.

مرد و زن در انتظار روزی به سر می بردند که جشن عروسی بر پا گردد و در آن روز کوه و دره و شهر بازار را تزیین کنند. و در شادمانی عروس و داماد شریک شوند.

دامادی که در شجاعت و نیکوکاری و عروسی که در زیبایی و حسن اخلاق محبوب همگانند باید مردم در جشن آنها انباز گردند.

پیشوایان قوم در بامیان و بند امیر پیشنهاد کردند که مردم بند امیر به افتخار داماد و مردم بامیان به افتخار عروس دو یادگار تعمیر کنند.

پیشنهاد به موافقت عامه پذیرفته شده با این ترتیب که دو رواق بزرگ در دل کوه بتراشند و در بامداد جشن عروسی داماد در رواقی که همشهریان عروس تعمیر نموده اند و عروس در رواقی که همشهریان داماد بنیاد نهاده اند، بایستند زنان و مردان بن امیر و بامیان در برابر آنها صف کشیده مبارک باد گویند.

روز نوروز برای این جشن فرخنده اختصاص یافت.

نوروز در طلیعه بهار فرارسیده.

بامداد پگاه عروس و داماد با جامه های فاخر هر یک در رواق خود جابجا شدند نسیم صبحگاهی می وزید. شاخه های بادام و زرد الو شگوفه بار آورده بود با خنده خورشید صدای مستان کبک از سر هر سنگ گوش دل را نوازش می داد. جست و خیز ماهیان خالدار در امواج نقره فام رودخانه که خالهای آن چون دانه های یاقوت می درخشید از دور نظر ربایی داشت.

آهوان مارخوار با شاخهای تاب خورده بلند و غزالان مست با شاخه های کوچک و هلالی ازین تیغه به آن تیغه می جهیدند.

در سینه کوهسار بسان پارچه ابریشمین زیبا سه خط رسم شده بود.

در قله های برفپوش خطی به سپیدی و روشنایی صبحدم. در کمرهای پر جنگل خطی به سبزی و شستگی زمرد و در دامنه ها چمن چمن لاله بسرخی شفق.

گویی کائنات یکسره جان گرفته از دل هر سنگی و از زبان هر برگ گل و خاری زمزمه زندگی شنیده می شود.

هر ذرۀ خاک و هر قطرۀ آب با مشک و شراب در آمیخته است.

بر روی رواق صلصال پرده ای از ابریشم گلنار وبر روی رواق شه مامه پرده ای از حریر سبز آویخته بودند قرار بر آن بود که به مجرد طلوع آفتاب پرده ها را یک سو زنند تا جهان پهلوان نیرومند بامیان، دوشیزه زیبای بند امیر ناگهان در نظر ها نمایان گردند.

تا آواز شادمانی مردم با صدای خندۀ کبک و سرود مستانۀ امواج دریا از آن استقبال کند تا روشنایی و گرمی آفتاب صبحگاهی فریاد مبارکباد مردم را بدرقه باشد. پرده ها یک سو زده شد، هزاران دل که در انتظار می تپید و هزاران چشم که برق اشتیاق در آن می تابید یک باره در سکوت و حیرت فرو رفت.

سکوت مرگ آفرین و حیرت دهشت انگیز.

آری هر دو دلداده سنگ شده بود.

سنگ. سنگ. سنگ های خاموش سرد بیجان.

مردم از هراس و دهشت در برابر آن دو بت سنگین بی اختیار به سجده افتادند، از آن پس بامیان معبد عشق شد.

مردم تصمیم گرفتند که پس از این هر هفته یک شب به یاد آن دو دلدادۀ ناکام به آواز گریه کنند.

گلچهره از زبان مادرش می گفت.

این است رمز معبد عشق و شهر غلغله.





نوع مطلب : صلصال تاریخ میهن ، 
برچسب ها :