تبلیغات
به انجمن صلصال خوش آمدید.Välkommen till Salsal Föreningen i Sverige - تجربه های زندگی از غرور تا غربت
به انجمن صلصال خوش آمدید.Välkommen till Salsal Föreningen i Sverige
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من Image and video hosting by TinyPic گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
حساب بانکی انجمن


Nordea Plus Giro Nr 648637-7
نویسندگان

درود وسلام بر تک تک تان دوستان وخوانندگان گرامی!
امیدوارم که شما تلخ کامی های غربت را مانند من لمس نکرده باشید.
امروز خاطرات دوران کودکی و مهاجرتم را با شما در میان میگذارم.
وقتی که دیده به جهان گشودم، چیزی از مفهوم زندگی نمی فهمیدم. وقتی به سن 2 سالگی رسیدم آنچه را میخواستم با گریه و فریاد میگرفتم، و به تنها چیزی که حسودی میکردم وقتی بود که بچه ای دیگر در آغوش تو می نشست و تو آرام آرام با دستانی مهربانت نوازشش میکردی، تنها چیزی که میتوانستم انجام دهم گریه کردن بود، و با اشک ریختاندن به تو میفهماندم که آغوش تو فقط جای من است.
هرچه بزرگتر میشدم، بیشتر به فکری سر گرمی های خودم بودم. سالها و ماه ها گذشت. هم سن و سالها ام به مهاجرت می رفتند، وقت که بر میگشتند هوایی دیگری داشت و از خوبی های کشوری دیگری حرف میزدند. تا اینکه خودم میخواستم پا به سفربگذارم، تنها دلخوشی که داشتم این بود وقت که بردگردم تو بیای و در آغوشم بگری و به من افتخار کنی.
اما هرگز نمیفهمیدم که این جاده پر خم و پیچ هرگز پایانی نخواهم داشت. یادم است آن شب که وسایلم را در داخل ساکم می گذاشتی و اشک میریختی، و من به فکر خیالاتی خودم بودم. با رویا هایم در کشور بیگانه را چکر میزدم، وروز های را که در آنجا خواهم گذارند را میدیدم. وقتی صبح آن روز با تو خدافظی کردم تو سخت من را در آغوش پرمهرت گرفتی و اشک میریختی و به من میگفتی که قوی باش. من مفهوم این کلمه را هرگز در آن زمان نفهمیدم و همچنین معنی اشک ریختنت را.
امروز از واژه ای غربت بیزارم، چون همه برایم غریبه اند و به چشم تحقیرآمیز به من نگاه میکند. هیچکس درکم نمی کند و هیچ دستی بدون منظور کمکم نمیکند. امیدوارم که تو درکم کنی که چه زجر های من میکشم، نه من، بلکه همه غربت زدگان. سالها است که از به دنیا آمدنم پشیمانم اما من هیچ حق انتخاب نداشته ام. آنچه که در پیشانی ام نوشه است بار ها سعی کردم که در پیش آئینه که بخوانمش اما آنقدر با خط های عجیب و غریب نوشته است که هرگز قابل خواندن نبود. نمیدانم که سر نوشت چه به پایم نوشته است. بگذریم درد ها زیاد است و فاصله بیش از حد. وقت های خوب آن روز مثل اینکه آب را روی آتش بریزی گذشت، روز ها، سالها و ساعت ها.
من هنوز گریه میکنم اما حالا گریه هایم کاملا مفهوم دیگری دارد، اشک هایم فریاد از بی کسی
ها دارد، سکوتم معنای نداشتن آغوش مهربان تو را میدهد، چشمانم حسرت داشتن دست های مهربانت را میکشد، قلبم برای با تو بودن می تپد و دستانی ناتوانم برای تو می نویسد. مادرم آن زمان که از سر زمین بیگانه به سوی آشیانه محبت تو پرواز کنم، شهر ها را چراغان خواهم نمود، قلبم را در زیری پایت فرش خواهم کرد، و آن وقت سر به اغوشت خواهم گذشت، از تنهایی درغربت، از دست های که هیچ وقت بدون منظور کمکم نکرد، از زخم زبان های مردم بیگانه که به من زدند، و از نداشتن آغوش گرم تو در پیش ات شکایت خواهم کرد. و همچنین خاک پاهایت را سرمه ای چشمانم خواهم کرد و ازته قلب فریاد خواهم زد که مادر من از صمیم قلب دوستت دارم.

(حبیب الله نظری 2013،05،21 اپسالا سوئدن)





نوع مطلب :
برچسب ها :